#چشمان_سگ_دارش_پارت_277
پناه که بدش نمی آمد کمی سر به سرش بگذارد گفت:«من راضی نمیشم،توام..»
ماکان انگشتان پناه را فشرد ،جوری که پناه احساس کرد استخوان انگشتانش در خال خُرد شدن هستند ،صورتش را جمع کردو گفت:«آخ..آخ...ماکان
شیکوندی دستمو...»
_«اذیتم نکن بچه، تو حریف من نمیشی»
باز شده بود همان ماکان پر شوروشَر...
فشار را کم کرد اما دستش را رها نکرد ،جدی شدو گفت:«شنیدم برات خواستگار اومده»
پناه در دل سوگل را حواله ی تیر غیب کرد ،چقدر این دختر دهن لق بود!چند روز پیش فرید صارمی از پناه خواستگاری کرده بود....
موقعیت خوبی بود تا حال این پسر را بگیرد، قیافه ی جدی به خود گرفت و گفت:« درست شنیدی»
باز فشار دستش را بیشتر کردوگفت:« و جواب تو؟!»
_«به تو ربطی نداره »
ماکان اخمی کردو گفت:«حوصلشو داری یه داستان کوتاه برات تعریف کنم؟!»
پناه که زیر فشار دست بزرگ و مردانه اش حس کرد دیگر انگشتی برایش باقی نمی ماند سرش را به علامت تایید تکان داد، ماکان ادامه داد:«یه گرگ
هرشب به شکارمیرفت و بدون اینکه چیزی شکار کنه برمیگشت،یه شب با لاشه ی آهویی به گله برگشت اما ناراحت بود ،
romangram.com | @romangram_com