#چشمان_سگ_دارش_پارت_276
باز کردو گفت:«اولا سلام خوشگله،ثانیاً شما هرجا میری من باید اونجا باشم چراهم نداره ،تو این دوماهم که خبری ازم نبودومنو ندیدی خیال نکن حواسم
بهت نبوده،دورادور هواتو داشتم،ثالثاً نیازی به دست به یکی کردن ندارم،اراده کنم نشستی کنارم»
پناه که به این زبان بازی ها عادت کرده بود لبخند کجی زدو گفت:«اومدنم به اختیار خودم نبود ،اما رفتنم چرا! بااجازه جناب طلوعی»
همینکه بلند شد تا عقب گرد کند و برود ماکان دستش را گرفت و با تشر گفت :«بشین سر جات پناه»
پناه دستش را کشیدو گفت:«نمیخوام مگه زوره؟!»
ماکان نگاهی به دورو برش انداخت و گفت:«لجبازی نکن دختر همه دارن نگامون میکنن»
به دور و برش نگاهی انداخت ،نفسش را بیرون فرستاد و نشست.
با اخم به ماکان خیره بود که صدایش را شنید:«نگاهت میگه که میخوای دعوا کنی،باز سگه هارشده؟!»
تغییری در حالت نگاه پناه ظاهر نشد،که ماکان ادامه داد:« دعوا باتو رو به دوستی با خیلیا ترجیح میدم »
پناه اینبار نتوانست عکس العمل نشان ندهد،سرش را زیر انداخت و لبخند کمرنگی زد ،ماکان دست پناه را گرفت و انگشت هایش را به بازی گرفت و
گفت:« چرا اذیتم میکنی ؟ گفتی تا سال یاشار باید صبر کنم ،دوماه پیش که سالش تموم شد ،اومدم مثل بچه ی ادم رسماً ازت خواستگاری کردم که
اونجوری زدی تو برجکم! چیکار کنم پناه؟! بگو چیکار کنم تا راضی شی؟!»
romangram.com | @romangram_com