#چشمان_سگ_دارش_پارت_275

نمیکنی»

پناه نگاهش کردو گفت:«آخه خیلی خوشگله ،طراحیش حرف نداره»

_«آره صاحبشو باید ببینی خیلی باعشقه»

پناه با تعجب نگاهش کردو گفت:«مگه میشناسیش؟»

پناه سرفه ای مصلحتی کرد و گفت:«ها آره خوب!یبار اتفاقی دیدمش اینجا،حالا بیا بریم بشینیم یه چیزی بخوریم ،خیلی گشنمه»

******

پشت میزی در فضای سرسبز نشسته بودند.سوگل بلند شدو گفت:«تا گارسون بیاد و سفارش بگیره من میرم دستمو میشورم میام»

پناه سری برایش تکان داد،سوگل کیفش را برداشت و او را تنها گذاشت ،پناه سر به زیر انداخت و با انگشتان دستش بازی کرد ،صندلی روبه رویش کشیده

شد و مردی رو در رویش نشست،هنوز سر بلند نکرد ،اما عطرش را به خوبی تشخیص میداد،سربلند کرد و نگاهش را به آن چشمان مشکی رنگ جذاب

دوخت ،چقدر دلش برای این پسر تنگ شده بود ،در دل که میتوانست چنین اعترافی بکند؟!

اخمی مصنوعی روی صورت نشاندو گفت:«چرا هرجا میرم تو ام هستی؟»

ماکان لبخند جذابی زدو فقط نگاهش کرد هیچ چیزی نگفت؛ دوباره پناه به حرف امدو گفت:«پس دست به یکی کردین!»

ماکان دستی به صورتش کشید ،لذت میبرد از حرص خوردن این دختر ،عصبانی که میشد گونه هایش گل می انداخت و جذاب ترش میکرد، بالاخره زبان

romangram.com | @romangram_com