#چشمان_سگ_دارش_پارت_274


کیفش را روی دوشش جابه جا کرد و دنبال سوگل حرکت کرد ،به زیبایی های محیطی که دران حضور داشت چشم دوخته و خیال بی خیال شدن هم

نداشت ،بی هوا و پراز شوق گفت:«وای عجب جاییه دختر ،اینجارو از کجا پیدا کردی؟!»

سوگل لبخندکشداری زدو گفت:«یه دوست بهم معرفی کرده،اون سمتو ببین یه کافه ی دنجم داره مخصوص

عاشقاس ،خوراک خودته»

پناه به سمتی که سوگل اشاره کرده بود نگاه کرد بعد به سمتش برگشت ،مشتی نثار بازویش کردو گفت:«باز مزخرف گفتی؟ کجا مخصوص منه؟!»

سوگل صورتش را جمع کردوگفت :«الهی دستت بشکنه...خُب باشه مخصوص ماکان خوب شد؟!»

اسم ماکان که امد قلبش فرو ریخت ،هنوز اخرین ملاقاتش با ماکان که درست دوماهه پیش بود را به خاطر داشت ، دستگلی که یاشار به عنوان

خواستگاری به او داده بود را روی سینه اش کوبید وگفت دیگر نمیخواد اورا ببیند ،اصلا خودش هم نمیدانست چرا انقدر این پسر را میچزاند،شاید تلافی

روزهایی که برایش زهر کرده بود را سرش درمی آورد ،هنوز نتوانسته بود یاشار و مهربانی هایش را فراموش کند ،پس نمیتوانست به ماکان فکر کند...

سوگل دستش را کشید و به سمت دیگر رستوران جنگلی برد،پناه باز محو زیبایی این رستوران شدو گفت:«میگما عجب خرپولیه اونی که همچین

رستورانی داره»

سوگل زیر چشمی نگاهش کردو گفت:« عین رستوران ندیده ها حرف میزنیا پناه!حالا خوبه هر هفته میبرمت یه جای جدید،گیر دادی به اینجا ولم


romangram.com | @romangram_com