#چشمان_سگ_دارش_پارت_273

حسرتشو دارن...نه پناه نخواه که شب بیداری ها و سیگار با سیگار روشن کردنامو از یاد ببرم، میخوام دستتو بگیرم و بلندت کنم،میخوام بشم پشت و

پناهت ،میخوام تو خوشبختی بامن به اوج برسی،کاری میکنم که حتی یاشاری که انقدر برات مهمه و الان بخاطرش این چشمای لعنتی سرخ شده رو از

یاد ببری و تمام فکرو ذکرت بشه ماکان ،اینو هیچوقت فراموش نکن پناه....ماکان هیچوقت از حرفش بر نمیگرده »

حرفش که تمام شد ،دستش را به سمت چپ سینه اش برد ،صورتش از درد جمع شده بود،پناه مضطرب به سمتش خیز برداشت و گفت:«چیه چرا

اینجوری شدی یهو؟!»

_«می مونی باهام؟»

پناه با دهانی نیمه باز نگاهش کرد و بعداز چند لحظه مکث گفت:«الان حالت خوب نیست ،بعد در موردش حرف میزنیم»

_«همین حالا بگو،همین جا»

پناه که به شدت از کله شق بازی های ماکان حرصی شده بود با اخم گفت:« تا آش همین آش باشه و کاسه همین کاسه و بخوای با من لجبازی کنی

نه...نمی مونم....بعدشم هنوز سال یاش...»

ماکان انگشت اشاره اش را روی لبهای پناه گذاشت و گفت:«گفتم هرچقدر لازم باشه صبر میکنم »

******

«یکسال بعد»

romangram.com | @romangram_com