#چشمان_سگ_دارش_پارت_272
پناه سر بلند کرد ،چشمانش سرخ سرخ بود و این نشان از گریه ی زیاد بود، عصبی شد نمیتوانست سفیدی این چشم ها را اینطور سرخ ببیند ،اما
خونسردی اش را حفظ کردو گفت:«میخوای برسونمت خونه ؟! این مدت خیلی بهت سخت گذشته باید استراحت کنی»
_«خودم میرم »
از لحن بی تفاوت پناه خوشش نیامد، اما نمیتوانست با او تندی کند ،به سمتش رفت ،دستش را دراز کرد تا دستش را بگیرد که پناه عقب رفت و اجازه ی
این کار را به او نداد،اینبار دیگر نتوانست خود را کنترل کند با تشر گفت :«چته دختر ؟چرا از من فرار میکنی؟!»
پناه نگاه غمگینش را به چشمان مشکی رنگ ماکان دوخت و گفت:« فراموشم کن ماکان... کاش اون موقع به جای رنگ چشمام،
به "طرز نگاهم" توجه میکردی...
کاش قبل از این اتفاقا می فهمیدی که راه رو غلط رفتی!منو تو از اولش هم سهم هم نبودیم حالا هم نیستیم...من یه زن بیوه ام...»
ماکان حرفش را قطع کردو گفت:«بسه تمومش کن پناه... داستان اين نيست که من از بين همه ي كاركترا قفلي زدم رو تو!!! اينه که واسه ی منه احمق
داستان كلاً تویی...من نمیتونم ازت بگذرم ،نمیخوام که بگذرم...پس تمومش کن..هرچقدر لازم باشه منتظر می مونم اما ازت نمیگذرم ،تو بالاخره واسه من
میشی ،گرچه الانشم برای منی ...خوب نگام کن ،این ماکانی که الان جلو روت واستاده با ماکان یه سال پیش فرقش از زمین تا آسمونه ،نمیذارم اینبار
بری و غیب بشی ،منتظر نمی مونم تا بازم تو روز عروسیت غافلگیر شم ، خودم غافلگیرت میکنم و میبرمت تو خونم میشی ملکه ی قصری که خیلیا
romangram.com | @romangram_com