#چشمان_سگ_دارش_پارت_271

نداشت ،من از تهمتی که بهم زدی گذشتم ، ولی نمیدونم پسرت هم ازت میگذره یانه»

مه دخت خانم چشمانش را روی هم گذاشت، حالا که حقیقت را فهمید نمیدانست چطور باید درآن دنیا جوابگوی پسرش باشد ، به راحتی همسرش را

هرزه خوانده بود بدون اینکه چیزی را به چشم دیده باشد...

سوگل جلو آمدو روبه ماکان و پناه گفت :«هیچوقت فکرش رو نمیکردم پرهام چنین رذلی باشه،مسبب جدایی شما دوتا پرهام بود»

ماکان و پناه با تعجب بهم زل زدند ،باز سوگل ادامه داد:«قبل از مرگ یاشار و این جریانات نادیا اومد شرکت ،خیلی اتفاقی حرفهاشون رو شنیدم ،اون دوتا

باهم دست به یکی کردن »

ماکان ناباورانه گفت:« پست فطرت»

********

ماکان دستگل را روی قبر گذاشت ،پناه شیشه ی گلاب را کج کردو روی قبر ریخت ،با چشمانی گریان به اسم یاشارخیره شدو گفت:«بهت قول دادم

قاتلت رو پیدا کنم ،بدقولی نکردم یاشار پای حرفم موندم»

ماکان بعداز اینکه فاتحه اش را خواند بلند شد و از قبر فاصله گرفت ،طاقت دیدن گریه ی پناه را نداشت ،از طرفی دلش میخواست پناه راحت باشد...

به ماشینش تکیه زدو انتظار پناه را کشید ،نیم ساعت بعد پناه با سری پایین افتاده به سمتش آمد ،دلش میخواست او را از این حال و هوا خارج کند ،با

لحنی آرامش بخش گفت:« موافقی بریم یه دلی از عزا درآریم؟!»

romangram.com | @romangram_com