#چشمان_سگ_دارش_پارت_270


دیگه نتونستم خودمو نگه دارم ،یه جورایی حس میکردم با مخفی کردن این ماجرا دارم به دوستم خیانت میکنم ،این شد که الان اینجام »

حرفش که تمام شد بی حال روی صندلی نشست و چشمانش را بست ،سخت ترین کار دنیاست اینکه با دستان خودت گور عشقت را بکنی...

قاضی رو به پرهام گفت:«خُب بازم میگی که دروغه؟!»

سکوت پرهام راکه دید به مأمورگفت به دستانش دستبند بزند و از دادگاه خارجش کند ،حالا تکلیف پرهام و ماکان مشخص شده بود...دستبند و پا بند

ماکان را باز کردند، ماکان مچ دستش که در اثر فشار دستبند درد گرفته بود را ماساژ داد و روبه پرهام با صدای بلند گفت:«به سعادت میگم ،بیاد وکالتت

رو بر عهده بگیره،این شیر برنج که عرضه نداشت کاری واس من بکنه ،شاید تونست یه قدمی واس تو برداره داداش...»

پرهام برگشت و باخشم نگاهش کرد اما چیزی نگفت؛میدانست حریف زبان برنده ی ماکان نخواهد شد....

پدر یاشار جلو آمد دستش رابه سمت ماکان دراز کرد ،ماکان ابتدا به دستش با تردید نگاه کرد اما بعد دستش را فشرد ،اردشیرخان بعداز اندکی مکث

گفت:«از اینکه به ناحق این چند وقت اذیت شدی واقعاً متأسفم»

ماکان لبخندی زد،دستی به پشت گردنش کشید و گفت:«ممکن بود بدتر از این پیش بیاد ،پس مهم نیست »

مه دخت خانم دست یگانه را گرفت خواست از این محیط خفقان آور خارج شود که با صدای پناه ایستاد،اما برنگشت تا در چشمانش نگاه کند...

«از ماکان دفاع کردم چون قلبم میگفت اون بیگناهه ،درسته یه زمانی عاشقش بودم اما وقتی به عقد پسرت در اومدم ،دیگه ماکانی تو زندگیم وجود


romangram.com | @romangram_com