#چشمان_سگ_دارش_پارت_269

که واقعا قصد کشتن یاشاررو داره ،اولش خواستم به ماکان یا پناه خبر بدم اما بعدش پشیمون شدم اول باید مطمعن میشدم ،مراقب بودم دیده نشم ،یه

جایی از راه رو پیاده رفتم چون خاکی بود و هیچ ماشینی از اون سمت نمیرفت؛خیلی راحت متوجه ام میشد...رفت تو یه سوله...خیلی ترسیده بودم اما باید

تا اخرشو میرفتم پشت سوله پنهان شدم...»

به اینجای حرفش که رسید ،به گریه افتاد،به سمت پرهام که حالا نشسته بودو سرش را میان دستانش نگه داشت و نگاهش به پاهایش بود برگشت و

گفت:«انقدر زدنش که دیگه نای تکون خوردن نداشت ،میخواستم یه جوری نجاتش بدم اما کاری از دستم بر نمی اومد ،بعدش خواستم به پلیس خبر بدم

اما انقدر عجله کرده بودم که یادم رفت گوشیم رو از داخل ماشین بردارم و با خودم ببرم...بازم خیال میکردم قصدشون فقط ترسوندشه...سوله بیشترشبیه

به خرابه بود ،چندتا حفره و سوراخ داشت که به راحتی میشد توش رو دید ؛تمام صحنه هارو به چشم خودم دیدم کم مونده بود از ترس قبض روح بشم

،میدونستم اگه منو گیر بندازن بدتر از اون رو سرم میارن ،قبل از اینکه متوجه ام بشن از اونجا فرار کردم ،شُکه بودم ،اصلا نمیدونم چطور خودمو به خونه

رسوندم، بعداز اون میترسیدم از خونه بیرون برم ،همش اون صحنه های لعنتی میومدن جلوی چشمام ،از طرفی هم میترسیدم که به پلیس خبر بدم

،خیال میکردم قبل از دستگیر شدن اگه بفهمه من لوش دادم کارمو تموم کنه... اون یه نفر و کشت دیگه براش فرقی نمیکرد یه نفر دیگه رو هم خلاص

کنه...اصلا خبر نداشتم قتل رو به گردن ماکان انداخته....»

به اینجای حرفش که رسید هق هق کرد ،قاضی اشاره کرد تا لیوان آبی به او بدهند،آب را که خورد نفسش جا آمدو ادامه داد:«تا اینکه پناه به همراه اقای

صارمی اومدن سراغم ،نمیدونستن که من شاهد همه چیز بودم ،فقط اومدن که یه اطلاعات مختصر در مورد اختلاف یاشاروپرهام ازم بگیرم، با دیدن پناه

romangram.com | @romangram_com