#چشمان_سگ_دارش_پارت_268


_«عین حقیقته ،چون من شاهد تموم جنایت ها و ظلم هایی که در حق پناه و ماکان و یاشار کردی بودم»

برگشت و با چشمان گشاد شده از تعجبش به صاحب صدا خیره شد،باور نمیکرد ،روزی رو در رویش بایستد وبر ضررش حرف بزند...

با ناباوری گفت:«ت...تو؟»

سوگل پوزخندی زدو گفت:«آره من! چیه تیرت به سنگ خورد؟! نقشه هات نقشه برآب شد؟»

پرهام که دیگر لال شده بود ،همینطور بی حرف نگاهش کرد،طولی نکشید که قطره اشکی از گوشه ی چشم سوگل روی گونه اش فرو ریخت ،هیچکس

نمیدانست که سوگل از همان ابتدای ورودش به آن شرکت دلش گیرِ پرهام بود ،در همان روزهای اول عاشقش شد اما به روی خود نیاورد، تنها کسی که

از این راز باخبر شد ماکان بود ،همان روزها فهمیده بود که سوگل نگاهش به پرهام از روی عشق است...

سوگل اشک هایش را پاک کرد به جلو قدم برداشت ،کنار پناه و رو در روی قاضی ایستاد و گفت:«دقیقا همون روزی که یاشار به قتل رسید ،پرهام عصبی

اومد شرکت ،آخر وقت کاری بود و همه رفته بودند،منم جمع کردم که برم ،اما باشنیدن اسم یاشار کنجکاو شدم ،پشت در ایستادم و به حرفهاش گوش

دادم، از چیزهایی که می شنیدم کم مونده بود از حال برم ،داشت به کسی که پشت گوشی بود میگفت میخواد یاشارو بکشه و از شرش خلاص شه باورم

نمیشد ،تصمیم گرفتم یه گوشه خودمو پنهان کنم و بعدخارج شدنش از شرکت دنبالش برم ،نمیدونم چرا اما میخواستم از کارش سردر بیارم...ماشین یکی

از دوستام دستم بود ،کارم برای تعقیب کردنش راحت شد...از تهران خارج شدو به سمت لواسون رفت،هرچی که میگذشت دیگه کم کم مطمعن میشدم


romangram.com | @romangram_com