#چشمان_سگ_دارش_پارت_267
دو مأمور سعی داشتند ماکان را کنار بکشند اما حریفش نبودند..
پناه جلو امدو با ترس گرفت:«ولش کن ماکان ،ولش کن»
کم کم حلقه ی دستش را از دور گردن پرهام شل و رهایش کرد...
قاضی چندین بار به میز زدو گفت که سکوت را رعایت کنند ،به ماکان تذکر داد که ارام باش و خونسردی اش را حفظ کند ،بعد رو به صارمی گفت تا
اظهاراتش را شفاف بیان کند ،صارمی سری جنباند و شروع کرد:«یک سالی میشد که مقتول با پرهام طلوعی به مشکل خورده بود، این رو تمام کارکنان
شرکتش ،حتی معاونش هم تایید میکنند خانم پناه شایسته همسر مقتول هم قبل از مرگ همسرشون چندین بار شاهد آشفتگی و بگو مگویی که با این اقا
از پشت تلفن داشته؛ بودند! من طی چند روزه گذشته مدارکی بدست اوردم که ثابت میکنه ،اقای پرهام طلوعی در روز قتل از تهران خارج شده و به
لواسون رفتن...یکی از بومی های اون منطقه با دیدن عکسی که من بهش نشون دادم گفت که این اقا رو وقتی که داشته به سمت سوله ی پسر عموش
میرفت دیده، خاندان طلوعی رو به دلیل شهرتشون تو اون منطقه به خوبی میشناسن...اونی هم که ایشون رو دیده حاضره بیاد و شهادت بده »
قاضی حرفش را قطع کردو گفت:«چطور مأمورین آگاهی نتونستن این اطلاعات رو بدست بیارن؟!»
صارمی به سمت پرهام برگشت و چند لحظه نگاهش کردو ادامه داد:«چون این اقا ،با اطلاعاتی که به مأمورین آگاهی دادن، ذهنشون رو معطوف ماکان
کردند...»
قاضی سری برایش تکان داد،پرهام دست مأموری که کتفش را گرفته بود پس زدو با صدای بلند گفت:« همش دروغه»
romangram.com | @romangram_com