#چشمان_سگ_دارش_پارت_266


اسلحه رابه سمت یاشار گرفت ،اما بازویش توسط همکارش کشیده شد:«صبر کن ببینم ،این سگ جون باید با درد بمیره ،یه گلوله و خلاص؟ نه...به نظرم

سردی و تیزی چاقو لایق ترِ براش...»

این را گفت ونزدیکش شد ،یاشار را ازروی زمین بلند کرد و به دیوار چسباند و زیر گوشش گفت:«اشهدتو بخون...بای بای مهندس»

********

(حال«دادگاه»)

پرهام که اوضاع را قمر در عقرب میدید،از جا برخاست و گفت:«این مزخرفات یعنی چی؟همش پاپوش و تهمته»

قاضی باخشم نگاهش کردو گفت:«چیزهایی که الان روی این میزه این رو ثابت میکنه که دروغ و تهمت نیست»

پرهام پوزخندی زد،خیالش راحت بود که مدرک جرمی بر جای نگذاشته ،کارش تمیز و بی عیب و نقص بود...

به ماکان که قرار بود قربانی کثافت کاری هایش شود نگاه کردو گفت:«کار خودشه ، زن یاشار و دوست داشت و میخواست به چنگش بیاره ،پس باید از دور

خارجش میکرد»

ماکان به سمتش یورش برد باهمان دستان دستبند زده یقه اش را گرفت و گفت:«کثافت رذل ،اینهمه داداش داداش به خیک من بستی که آخرش گوه

کاریتو بندازی گردن من؟! سگ شرفش از توعه پست فطرت بیشتره»


romangram.com | @romangram_com