#چشمان_سگ_دارش_پارت_265

این را گفت،خنده ی هیستریکی کرد و گفت:« به دنیای جدیدت سلام کن ،وقت وداع رسیده»

یاشارخونی که در دهانش جمع شده بود را بیرون تُف کردو گفت:« هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم تا این حد پست فطرت باشی ، اگه یک درصد

احتمالش رو می دادم گرگ صفتی و سیری ناپذیر محال بود شراکتت رو قبول کنم»

پرهام پوزخند صدا داری زدو گفت:« افرین صفت خوبی بهم نسبت دادی ،تا حالا ادم نکشته بودم که اینم به کارنامم اضافه شد ،اما هیچوقت از این کارم

پشیمون نمیشم، چون تو مثل زالویی میچسبی به ادمو خونشو میمکی، بارها خواستم نادیده ات بگیرم اما خودتو نخود هر آشی میکردی و دماغ دراز تو

فرو میکردی تو سوراخ سمبه های مخفی من ،علاوه بر جریان اون برج لعنتی ،جریان پول شویی هام رو هم فهمیده بودی ،پس باید از دور خارجت

میکردم...بهترین راه هم کشتنت بود»

یاشار که دیگر حالا مطمئن بود کارش تمام است ،سکوت کرد و ترجیح داد چیزی نگوید ،تنها چیزی که الان احتیاج داشت تا به آرامش برسد نگاه شیفته

ی پناه بود ،نگاه و لبخندی که هرشب به امید دیدن آنها به خانه میرفت، بعداز یاشار چه بر سر او می آمد؟

پرهام از سوله خارج شد بعداز آن هم همان دونفری که تا سر حد مرگ کتکش زده بودند ،وارد شدند...

یکی چاقو بدست و دیگری اسلحه در دست...

_«خودت انتخاب کن ،دوست داری آلت قتلت کدوم باشه ،سرد یا گرم؟!»

او که بالاخره میمرد پس چه فرقی میکرد کدام وسیله بانی آن باشد! چیزی نگفت که آنها جریح تر شدند ،آنی که اسلحه در دست داشت جلو آمدوسر

romangram.com | @romangram_com