#چشمان_سگ_دارش_پارت_264
_«خیلی سگ جونی ،خیال میکردم دماغتو بگیرن جونت در بیاد ،اما نه خوبه بهت امیدوار شدم»
حتی توان پوزخند زدن هم نداشت ،لبش پاره شده و خون تا زیر گردنش جاری شده بود...باهرجان کندنی که بود ارام ارام شروع کرد به صحبت کردن:« با
این کارا بیشتر خودتو تو منجلاب فرو کردی ،دیگه نمیتونی با پول و تهدید کارتو پیش ببری»
_«اگه باهام راه میومدی که کارمون به اینجا نمیکشید ،خودت کار رو به اینجا رسوندی»
«اگه ده بار دیگه بازم تو همچین موقعیتی قرار بگیرم همین کارو میکنم »
دیگر صبرش را لبریز کرد ،لگدی به پهلویش خورد،ضربه سنگین و کاری بود،به پهلو افتاد و فریادش به هوا رفت ،موهایش کشیده شد ، حالا صدای پراز
خشم و نفرتش را شنید :«یا همین الان تمام گفته ها و تهدیداتت رو پس میگیری و پاتو از وسط این ماجرا میکشی بیرون!....»
«یا منو میکشی؟ آدم این کارا نیستی!»
جوری موهایش را کشید که انگار میخواست از ریشه درشان آورد ،یاشار بدجوری عصبانیش کرده بود...اینطور که مشخص شد یاشار قصد همکاری نداشت
،پس فقط یک راه باقی می ماند.
موهایش را رها کرد ،تلفن همراهش را از جیبش بیرون کشید و شروع کرد به حرف زدن :«همین الان میاین و کارو تموم میکنین ،یه جوری سر به
نیستش کنین...حوصله ی نعش کشی ندارم»
romangram.com | @romangram_com