#چشمان_سگ_دارش_پارت_263

یقه اش را رها کرد ،یاشار که بوی نم بینی و گلویش را پر کرده بود سرفه ای کرد.

_«انقدر میزنینش تا بفهمه من باکسی شوخی ندارم»

نگاهش کردو ادامه داد:«فقط انقدری نزنین که بمیره ،فعلا باهاش کار دارم »

اینطور حرف میزد تا یاشار را بترساند، گرچه یاشار هم انسان بود کمی ترسید اما خونسردی اش را حفظ کرد تا ترسش نمایان نشود ،از چنین رذل هایی

کشتن هم به عمل می آید...

مردی درشت هیکل جلو امد ،زنجیری بزرگ را در دست میچرخاند و با لبخند چندش آوری نگاهش میکرد...

******

از شدت درد روی زمین غَلت میزد و در خود میپیچید ، به معنی واقعی کلمه آش ولاش شده بود ، جایی سالم در تنش نمانده بود ،توان چشم باز کردن را

هم نداشت...چند دقیقه ای میشد که او را تنها گذاشته و رفته بودند اما میدانست که این ته ماجرا نیست..

صدای باز شدن در را شنید ،صدای برخوردکفشی بازمین به گوشش خورد که به او نزدیک و نزدیک تر میشد...

لحظاتی بعد دستی بازویش را گرفت و اورا از روی زمین بلند کرد،چشمانش را از درد بهم فشرد ،حتی نای نشستن هم نداشت ،فشار دست روی بازویش

که بیشتر شد به اجبار چشمانش را باز کرد

باز همان چهره ی منفور را رو در روی خود دید ،بازویش که رها شد خود را به دیوار کناری اش رساند و به آن تکیه زد.

romangram.com | @romangram_com