#چشمان_سگ_دارش_پارت_262


چشم که باز کرد از دیدن شخصی که روبه رویش ایستاده بود اول تعجب کرد اما بعد پوزخندی زد و گفت:« پس همه ی این مسخره بازیا زیر سرِ توبود؟!

باید حدس میزدم»

_«تو اگه فکر داشتی که الان کارت به اینجا کشیده نمیشد»

«چی میخوای؟!»

_«تو چی میخوای؟! خواسته ی منم بی ربط به خواست تو نیست»

«هه جالبه...تو خودتم میدونی که...»

_«خفه شو ،خوب گوشاتو وا کن ،پاتو از تو کفش من میکشی بیرون وإلا..»

«هیچ غلطی نمیتونی بکنی»

یاشار خونسردانه پاسخ میداد،هرکس دیگری هم که بود با دیدن این خونسردی خونش به جوش می آمد حتی اگر آرامترین فرد باشد..

یقه هایش گرفته و فشرده شد:«به نفعته همه چیو تموم کنی ،ادامه اش به ضررته»

_«اشتباه نکن ،اونی که متضرر میشه فقط تویی ،حالا چه منو از دور خارج کنی چه نکنی»

پوزخندی زدو پاسخ یاشار را داد:«خیلی مطمئن حرف میزنی جناب شمس »


romangram.com | @romangram_com