#چشمان_سگ_دارش_پارت_261

این صدا را نشناخت ،اصلا سر در نمی آورد که ماجرا از چه قرار است...تا به امروز در همچین موقعیتی گرفتار نشده بود ،خونسردی اش را حفظ کردو

گفت:«اینو بردار از رو گردنم هرچی بخوای بهت میدم! چی میخوای پول؟»

صدای پوزخند صدا دارش را شنید که گفت:« اینو باش ،مث اینکه هنو نیومدی تو باغ ،ممد یالا چشماشو ببند پرتش کن صندوق عقب ،مراقب باش کسی

متوجه نشه »

پس دو نفر بودند ،چشمانش را بستند ،دستانش را هم با طنابی بستندو

به زور او را در صندوق عقب انداختند،نمیتوانست تقلا کند و خودرا نجات دهد با وجود آن چاقوی تیز که هنوز تهدیدش میکرد این کار غیر ممکن بود....

یک ساعتی طول کشید تا در صندوق باز شود ،در طی آن یک ساعت با همان دستان بسته هرچقدرتوانست تلاش کرد تا دستانش را باز کند و به طریقی

خود را نجات دهد اما دریغ که هیچ کاری از دستش بر نمی امد...در که باز شد بازویش کشیده شد ،بیرونش آورده و به جلو هُلش میدادند...هرچه جلوتر

میرفت ترسش هم به مراتب بیشتر میشد ،مطمعن شده بود که این یک زورگیری معمولی نیست ،صدای باز شدن در آهنی را شنید که شدیداً گوشخراش

بود ،معلوم بود که مدتها باز نشده ،باز هولش دادند ،چند قدم که برداشتند ایستادند،شانه های یاشار را گرفتند ،به پشت زانوهایش لگد زدندو به زور او را

روی زمین نشاندند

با همان چشمان بسته سرش را به این طرف و آن طرف تکان میداد تا توسط صدا بفهمد دورو اطرافش چه میگذرد...

چشمانش که باز شد ،ناگهان آن ها را بست ،نوری که از پنجره ی روبه رو به درون میتابید چشمانش را اذیت کرد...

romangram.com | @romangram_com