#چشمان_سگ_دارش_پارت_260
پناه لبخندش را نثار صورت متعجب ماکان کرد ،اما سریع خود را جمع و جور کرد تا کسی لبخندش رانبیند...
ماکان نفس عمیقی کشید و به سمت پناه برگشت ،صدایش در نیامد اما لب زد:« ممنونم ،عشق من»
پناه که فاصله اش با ماکان زیادنبود، به سرعت لبخوانی کرد ، اخمی کردو برایش پشت چشمی نازک کرد ،ماکان که عاشق همین حجب و حیاو سنگینی
اش بود لبخندی زدو دستش را روی لبهایش کشید برگشت وبه قاضی زُل زد..
قاضی عینکش را از چشم برداشت و قاتل اصلی را معرفی کرد
******
(فِلَش بَک«قبل از مرگ یاشار»)
از دانشگاه خارج شد ،عصبی بود با تماسی که چند ساعت پیش با او گرفته شده بود،تمام ذهنش درگیر شد،تصمیمش را گرفت باید همه چیز را تمام
میکرد.ماشینش را در پارکینگ شرکت پارک کرد ،وارد شد مدارک مورد نیازش را برداشت و دوباره به ماشینش برگشت قبل از اینکه استارت بزندو ماشین
را به حرکت درآورد ،سردی نوک تیز چاقورا زیر گردنش حس کرد ،صاف ایستاد تااز آیینه پشت سرش را نگاه کند که چاقو بیشتر به گردنش فشرده شد
،سوزش اندکی حس کرد ،چشمانش را بست ،گرمی خون را روی گردن خود حس کرد ،بالاخره صدایش را شنید:«جُم بخوری،گلوتو جر میدم ،خر فهم
شدی یانه؟!»
romangram.com | @romangram_com