#چشمان_سگ_دارش_پارت_259

بعد روبه قاضی گفت:«عروس من روحش از این قضایا باخبر نبود، همسر من بخاطر مرگ پسرش ناراحته حرفش رو جدی نگیرید»

قاضی در سکوت به این حرفهای چند پهلو گوش کرد ،ذهنش درگیر شد...

در این بین در بازشد و صارمی نفس نفس زنان در چهارچوب حاضر شدو اجازه ی ورود خواست قاضی دستش را به سمت داخل کشیدو اجازه داد،صارمی

داخل شد گوشه ای ایستاد و در را کامل باز کرد ،به بیرون خیره و انتظارکسی را میکشید انگار..بعداز چند لحظه پناه ارام وارد شد ،با ورودش اردشیر خان

از جا بلند شد و آهسته نامش را بر زبان آورد از روز خروجش از آن خانه خبری از این دختر نداشت ،حتی به خانه ای که در روز خواستگاری به انجا رفته

بودند هم سر زد ،اما خبری از این دختر نبود،کسی در را برایش باز نکرد.

ماکان بادیدن پناه نفس راحتی کشید ،یک جورهایی همه از حضور پناه متعجب بودند، اما تنها کسی که از امدن پناه خشمگین شد مه دخت خانم

بود...پناه حرکت کرد ،به قاضی سلام ارامی گفت؛قاضی که پناه را نمیشناخت ،اسم و رسمش را پرسید وقتی فهمید همسر یاشار است ،اشاره کرد تا

بنشیند، مطمئنا این دختر میتوانست کمک خوبی باشد برای قضاوت درست و عادلانه...

صارمی به سمت قاضی رفت ،برگه هایی که در دست داشت را مقابلش قرارداد و شروع کرد به آهسته سخن گفتن...قاضی در طی این مدتی که صارمی

حرف میزد ،برگه ها را ورق زده و مدام سر تکان میداد ،در آخر نگاه تیزو مستقیمش را به ماکان دوخت.

صارمی نشست و قاضی گفت:«طبق مدارک ارائه شده توسط وکیل متهم؛ ماکان طلوعی...رفع اتهام شدند»

همه حتیٰ خود ماکان هم متعجب به دهان قاضی چشم دوخته بودند..

romangram.com | @romangram_com