#چشمان_سگ_دارش_پارت_257
در کنار مأمور محافظش وارد شد ،نظری به اطراف انداخت ،پدر یاشار به همراه زن و دختری در ردیف اول نشسته بودند، پرهام با اخم سمت دیگر نشسته
و پایش را عصبی تکان میداد، ماکان پوزخندی زد دلیل این عصبانیت را خوب میدانست ،از اینکه ماکان صارمی را به جای سعادت به عنوان وکیل معرفی
کرده باعث شدتا پرهام برنجد...
پرهام سرش را بالا کشیدونگاهش به نگاه ماکان گره خورد،با همان پوزخند حرکت کردو در ردیف اول نشست ،خانواده ی شمس که تازه متوجه حضور
ماکان شدند،با خشم نگاهش کردند،مه دخت خانم امد دهان باز کند و چیزی بگوید که اردشیر خان جلویش را گرفت ،در همین حین قاضی وارد شد،
ماکان هرچه سر چرخاند صارمی و پناه را ندید ،دادگاه شروع شد و ماکان بدون حضور وکیل مدافعش محاکمه میشد...
مراحل دادگاه طبق روال پیش رفت ،اما تمام حواس ماکان پِی دیر کردن پناه بود ،نکند پشیمان شده؟!نکند قیدکمک ماکان را زده؟
«پس وکیل عزیزت کجاست داداش؟»
پرهام درست پشت سر ماکان نشسته و با تمسخر آرام حرف میزد...
ماکان اخمی کرد نفس عمیقی کشید و پاسخش را نداد.
باصدای قاضی به خود آمد:«خُب تونستین دلیلی مبنی بر اثبات بی گناهیتون پیدا کنید و به دادگاه ارائه بدین؟»
ماکان که به شدت اوضاعش آشفته بود ،سرش را بالا انداخت و گفت:«من بدون حضور وکیلم حرفی نمیزنم»
_«دادگاه خیلی وقته که شروع شده و خبری ازوکیلتون نشده »
romangram.com | @romangram_com