#چشمان_سگ_دارش_پارت_256
بتونیم به وسیله ی اون یکم وقت بخریم »
ماکان لبخند تلخی زد ،باورش نمیشد این دختر همان پناه آرام و گوشه گیر باشد ،غم و درد این دختر را بزرگ کرده بود.
دستهای دستبند خورده اش را روی میز به طرف جلو کشاند تا دستهای پناه را بگیرد ،اما پناه دستش را کشید و مانع شد ،ماکان سرش را زیر انداخت و
چیزی نگفت.
پناه خواست برود که صدای ماکان را شنید:«به کی مشکوکی؟!»
******
امروز دومین دادگاهش بود ،ده روز از روزی که پناه به ملاقاتش آمده بود میگذشت ، قبل از دیدن پناه که مرگ و زندگی برایش فرقی نداشت ،اما بعداز
دیدن او همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت،باز همان مسیر و همان شرایط غل و زنجیر...
با دستبند میتوانست کنار بیاید اما هیچ جوره نمیتوانست آن پا بند لعنتی را تحمل کند...
به داد گستری رسیدند،با سری برافراشته قدم بر میداشت ،هیچوقت خود را حقیر نمیشمرد ،زندانی بود اما به جرم نکرده،حتی اگر در انتهای این داستان
سرش را ازدست میداد و به ناحق از این دنیا میرفت بازهم نه التماس کسی را میکرد نه حسرت میکشید. تنها چیزی که عذابش میداد از دست دادن دوباره
ی عشقش بودو تنهایی اش..
romangram.com | @romangram_com