#چشمان_سگ_دارش_پارت_255
چند دقیقه به همین منوال گذاشت عصبی شد چشمانش را بهم فشرد اخم کرد ،دوباره چشم باز کرد که با لبهای باز شده از لبخند ماکان روبه رو شد با
تعجب نگاهش کرد که صدایش را شنید:« میخواستم پناهی رو ببینم که سگ چشاش ،آماده ی حمله شده »
نتوانست در مقابل لحن پراز عشق ماکان دوام بیاورد ،اشکهایش روان شد ،ماکان سر به زیر انداخت و گفت:«من نکشتمش پناه »
سر بلند کرد ،لب از لب باز کرد تا حرفش را ادامه دهد که پناه دستش را بالا گرفت و گفت:«همین کافیه ،من میدونم که کار تو نبوده»
ماکان با دهانی باز نگاهش میکرد ،انتظارداشت در این دیدار پناه اورا به توپ بندد،حتی انتظار سیلی خوردن از دست های کوچک و ظریفش را هم داشت
اما در کمال ناباوری ،پناه گفت که میداند کار او نیست ،یعنی تنها کسی که او را باور دارد همین دختراست معشوقه ای که ماه ها در تب عشقش سوخته
بود و برای ازدست دادنش اشک ها ریخته بود...با همان حال خراب و ناباور زبان باز کردو گفت:« از کجا میدونی؟! همه میگن من کشتمش اونوقت تو..»
_«دنبال دلیلش نگرد چون خودم هم نمیدونم ،اومدم تا کمکت کنم ، یکی هم هست که اون بیرون داره بهم کمک میکنه ، باید به عنوان وکیل قبولش
کنی،تا راحت بتونه کارش رو انجام بده»
اخم هایش را نمایان کردو گفت:«وکیل،کی هست؟ مرده یا زن؟»
نتوانست در مقابل لحن پرسشگرانه ی ماکان دوام بیاورد لبخندی زدو گفت:«چه فرقی میکنه؟»
_«خیلی فرق میکنه ،بعدشم کاری ازدستت برنمیاد پناه »
پناه اخم کردو با غیض گفت:«تو کاریت نباشه...من به یکی شک دارم ،صارمی داره تمام تلاششو میکنه تا یه مدرک محکمه پسند پیدا کنه تا حداقل
romangram.com | @romangram_com