#چشمان_سگ_دارش_پارت_254
...حکایتش ،حکایت حال امروز منو توعه، اون موقع که من میخواستمت و حاضر بودم جون بدم واسه شنیدن صدای تو، تو فکر بازی دادنم بودی ،اما...»
ماکان حرفش را قطع کردو گفت:«اره وقتی که ازدست دادمت تازه فهمیدم فقط یه ادم از زندگیم نرفت ،همه ی هستیم رفت ،همه ی وجودمو ازدست دادم
اونم به ساده ترین شکل ممکن»
«ماکان تو چشمام نگاه کن»
ماکان چشمانش را برای لحظه ای بست ،پلک هایش را بهم فشرد،دوباره باز کردو به چشمان مشکی رنگی که حالا هاله ای از اشک دورش را احاطه کرده
بود نگاه کرد ،فقط نگاه نمیکرد قلبش هم به تپش افتاده بود ،بی هوا زبان باز کرد وگفت:«هنوزم سگ داره...هنوزم منو میریزه بهم...هنوزم حاضرم واسه
داشتننش از همه چیم بگذرم »
پناه با شنیدن حرفهای ماکان و لحن غمگینش ،لحظه ای به گذشته برگشت ،به روزی که برای اولین بار لفظ چشمان سگ دارت را از ماکان شنیده بود
،تنها کسی که میتوانست با همین جمله ی ساده قلب پناه را به بازی بگیرد ماکان بود ،عشق اولش...
افکارش را پس زدو ذهن خود را متمرکز کرد ،امده بود اینجا تا هم قاتل همسرش را پیدا کند هم ،ماکان را از اسارت این غُل و زنجیر نجات دهد...
بالاخره سکوت خود را شکست و گفت:« تو چشمام نگاه کن و حقیقتو بگو»
ماکان به چشمانش زل زد اما چیزی نگفت؛ پناه که سکوتش را دید ،لحظه ای به احساس قلبش شک کرد که یعنی ممکن است قتل کار خودش باشد!؟
romangram.com | @romangram_com