#چشمان_سگ_دارش_پارت_253
مأمور دستش را گرفت ،در را باز کرد و اورا داخل فرستاد خودش هم وارد شد و گوشه ای ایستاد ،زنی که چادر بر سر داشت وپشت به او نشسته بود با
تردید قدم برداشت و نزدیک شد ،میز را دور زد ،در این بین هم هی قلبش را میفشرد، ،چند بار نفس عمیق کشید اما فایده ای نداشت...
همینکه نگاهش به سر پایین افتاده ی پناه افتاد توان از پاهایش رفت ،سست شد قبل از سقوط دستش را به میز گرفت تا نیفتد ،پناه سر بلند کرد و نگاه
غمبارش را به او دوخت این چه سرنوشت شومی بود ،انگار تقدیر این دختر به این زندان لعنتی گره خورده ، ماکان چشم از پناه برنمیداشت ،همینطور
ایستاده و با دهانی باز نگاهش میکرد ،بالاخره بعداز مدتها انتظار صدای آرام و پراز متانتش را شنید:«بشین»
بعداز روزهای سخت که در این زندان لعنتی داشت ،بالاخره لبانش به لبخند باز شد ،بی هیچ حرفی نشست ،اما همچنان صورت پناه را کنکاش میکرد
دلش میخواست سالها همینطور بنشیند و تماشایش کند ،گرچه این پناه دیگر آن چهره ی شاداب را نداشت ،اما باز در نظر ماکان زیباترین بود....
نگاه پناه به پایین سر خورد ،نگاهش را دنبال کرد و به دستهای دستبند خورده اش رسید ،دستش را زیر میز گذاشت ،هنوز حرفی میانشان رد و بدل
نشده بود اما با نگاهشان حرفهایشان را میزدند،پناه نفس عمیقی کشید و گفت:«نمیخوای بدونی چرا اینجام؟!»
ماکان به صندلی تکیه زدو گفت:«همینکه هستی مهمه باقیش واس من یکی مهم نیست....اما خب میتونم حدس بزنم ،اومدی از خون شو...»
حرفش را خورد دوباره نگاهش کرد اینبار با اخم ادامه داد:«از خون یاشار دفاع کنی و بگی باید مجازات شم »
پناه اینبار با چشمان اشکی به ماکان خیره شد و گفت:« دو نفر هيچوقت همديگه رو تو يك زمان به يك اندازه دوست ندارن
يكيشون هميشه وقتي به خودش مياد كه اون يكی يا حسش وجود نداره يا خودش!
romangram.com | @romangram_com