#چشمان_سگ_دارش_پارت_252


(ماکان)

تازه پلکهایش سنگین شده بودند که با صدای گریه ی دختری از خواب پرید،این روزها دائم همین صدای تکراری را میشنید ،قلبش دوباره بنای ناسازگاری

گذاشت ،دستش را مشت کردو به سینه فشرد به اطرافش نگاه کرد،ههه ی هم سلولی هایش خواب بودند ،به ساعت نگاه کرد ،سه صبح بود،فشرده شدن

قلبش هی بیشتر و بیشتر میشد ،از ساک لباسهایش با هزار زحمت قوطی قرص زیر زبانی اش را بیرون کشید ،قرصی بیرون آورد و زیر زبانش گذاشت ،کم

کم اوضاع قلبش به حالت عادی برگشت،نفس های عمیق طولانی کشید...سرش را روی بالشت گذاشت ،اما مگر دیگر خوابش میبرد؟! چشم که میبست

چهره ی گریان پناه پشت پلکش نمایان میشد...طاقت دیدن این چهره ی گریان را نداشت و هی چشمانش را باز میکرد...این حس و حال لعنتی چه بود

که چند وقتی این پسر را درگیر خود کرده بود ،همیشه حس میکرد ناراحتی و غم پناه به او منتقل میشود ،شنیده بود اگر عشق حقیقی باشد و پاک

،ناراحتی و شادی معشوق ؛ حتی اگر فرسنگ ها از هم دور باشند رامیتوان حس کرد ،آن موقع که این جمله را شنیده بود ،پوزخندی زدو گفت چه جمله

ی احمقانه ای...ولی حالا دیگر مطمئن شد طرز فکر خودش احمقانه و حقیر بود...نباید قدرت عشق را دست کم گرفت البته اگر حقیقی باشد...

*******

دستبند به دست و پابند به پا به طرف اتاق ملاقات حضوری میرفت،گفته بودند زنی آمده تا او را ببیند...خیال میکرد سوگل است ،اما شک داشت ،سوگل

که نسبتی با او نداشت که به راحتی بیاید و با او ملاقات کند آنهم حضوری...هرچه به اتاق نزدیک میشد،تپش قلبش هم تند و تند تر میشد.


romangram.com | @romangram_com