#چشمان_سگ_دارش_پارت_251
_«چرا میخوای خودتو تو دردسر بندازی دختر؟!»
«یعنی بزارم بازم یه آدم بیگناه سرش بره بالای دار؟!»
_«طبق گفته های تو ،همه ی مدارک برعلیه اون پسرِ پناه...اون کسیِ که شوهرت رو ازت گرفته؛بهم حق بده که هضم این مسئله برام دشوار باشه»
«نه...من مطمعنم ماکان یاشار و نکشته»
_«یه دلیل...یه مدرک...یه چیزی رو کن تا بتونم به پشتوانه ی اون از ماکان دفاع کنم »
سکوت پناه را که دید ،به جلو خم شد و شمرده گفت:«ببین پناه...اینکه حست و قلبت بهت میگه ماکان بیگناهه ، نمیتونه تو دادگاه کمکی بهش بکنه»
با ناامیدی سر بلند کرد چند لحظه نگاهش کرد واز جا بلند شدو گفت:«واین یعنی کمکم نمیکنین،باشه خودم به تنهایی انجامش میدم»
همینکه عقب گرد کرد. صدای صارمی راشنید:«صبر کن...من همچین حرفی نزدم...کمکت میکنم ،چون هنوز از اینکه نتونستم کاری برای پدرت انجام بدم
ناراحتم »
برگشت و نگاهی از سر قدر شناسی به صارمی انداخت و دوباره نشست،باز صدایش را شنید:«به کسی هم شک داری؟! یعنی تو اون مدتی که با یاشار
زندگی میکردی ،چیز مشکوکی تو جهت رو جلب نکرد؟ چه میدونم مثلا با کسی مشکلی نداشت؟»
اندکی مکث کرد و با تردید گفت:«نمیدونم حدسم درسته یا نه ،اما به یه نفر مشکوکم»
*****
romangram.com | @romangram_com