#چشمان_سگ_دارش_پارت_249

به سختی زبان باز کرد و گفت:«اشتباه میکنین ماما...»

سیلی دوم را که خورد حرف در دهانش ماسید،باز صدای پراز خشم مه دخت گوشش را پر کرد:« دختره ی هرزه ،به من نگو‌ مامان ، تو جات تو این خونه

نیست فهمیدی ؟ اگه اردشیر جلومو نمیگرفت تا الان از این خونه پرتت کرده بودم بیرون »

دیگر طاقت نیاورد با دو خود را به اتاق رساند ، مانتو و شالی برداشت و تن کرد،کیفش را هم برداشت واز اتاق بیرون زد ،به پذیرایی که رسید دیگر مه

دخت نبود ،دوباره دوید و خود را به در حیاط رساند بدون توجه به اردشیر خان که در ماشین نشسته و دستش را روی بوق گذاشته و از رفتار این چنینی

پناه تعجب کرده ،از در بیرون رفت ،به سمت خیابان دوید ،دستش را برای تاکسی زرد رنگی تکان داد و سوار شد.

******

«کجایی ببینی امروز مادرت بهم انگ هرزگی زد ،گفت بهت خیانت کردم، بخدا من خیانتی بهت نکردم مرد من ،باور کن فقط و فقط تو طول این چند ماه

تنها مردی که قلبم تو دستش بود تو بودی یاشار ،حرف مادرت برام مهم نیست ، فقط دلم میخواد تو عشقمو نسبت به خودت باورکنی...میگن ماکان قاتل

شوهرمه ،اما یه حسی بهم میگه دروغه...حالا با به زبون آوردن این حس شدم شریک جرم ماکان ،از نظرمادرت شدم عروس بدکاره ای که پسرشو فرستاده

سینه ی قبرستون ،خودم پیداش میکنم یاشار،به همه ثابت میکنم کار ماکان نیست ،قاتل اصلی رو پیدا میکنم ،اونوقت به مادرت اثبات میکنم که ذاتم

خراب نیست...»

تمام این حرفها را با بغض و گریه به زبان آورد...سرش را روی خاک سرد گذاشت ،چند لحظه همانطور نشست بعد صاف ایستاد ،قاب عکس یاشار رابرداشت

romangram.com | @romangram_com