#چشمان_سگ_دارش_پارت_248


به سمت پناه رفت ،رودر رویش زانو زدو گفت:«بابا جان من میرم بیرون،میای بریم حال و هوات عوض شه؟»

پناه سربلند کرد بی تفاوت بود زبان در دهان چرخاند و گفت:«میری دنبال قاتل یاشار؟ اگه میری منم میام باهات»

اردشیر خان چشمانش را بست ،این دختر هنوز باور ندارد که ماکان قاتل همسرش است کسی که روزی قلب این دختر را به بازی گرفته و حالا همسرش

را به قتل رسانده ،این موضوع به همه ثابت شده إلا پناه...

بلندش کردو گفت:«اره بابا ،برو لباس بپوش بیا من تو ماشین منتظرتم »

پناه سری تکان داد ،آهسته و سلانه سلانه به سمت پله ها رفت ،از کنار مه دخت با بیخیالی رد میشد که ناگهان بازویش کشیده شد ،برگشت و صورت

برافروخته ی مه دخت را دید ،بالاخره صدای پراز خشمش را شنید :« هنوزم باور نداری که اون آشغال شوهرتو کشته؟! چیه نکنه هنوزم عاشقشی؟ تو این

مدتی که با پسرم بودی ،بهش خیانت کردی ،یکی دیگه رو دوست داشتی آره؟»

پناه همینطور میخ دهان مه دخت شده بود ،شانه ای بالا انداخت انگار اصلا حرفهای او برایش اهمیت نداشت خواست برود که دوباره دستش کشیده شد

،به محض برگشتن ،یک طرف صورتش سوخت ،حالا قطره قطره اشک یکی پس از دیگری از چشمانش فرو می ریختند...انگار این سیلی اورا از آن شُک

لعنتی نجات داده بود ،برگشت و به چشمان مه دخت خیره شده ،حالا معنی حرفهایش را متوجه شد...مادر شوهرش رسماً او را خیانتکار میدانست ،اما خدا

خودش شاهد بود که در طول زندگی با یاشار حتی به ماکان فکر هم نمیکرد...


romangram.com | @romangram_com