#چشمان_سگ_دارش_پارت_247
دق رو هم بردار ببر با خودت ،حالا که انقدر سنگشو به سینه میزنی با خودت ببرو از جلوی چشمام دورش کن»
اردشیر خان نگاهی از سر دلسوزی به پناه که گوشه ای کِز کرده و اصلا حواسش نبود وسربه زیر انداخته بود انداخت ،به سمت همسرش برگشت و گفت:«
بسه دیگه مه دخت ،چرا حال این طفل معصوم رو درک نمیکنی؟! بجای اینکه هواشو داشته باشی هی میخوای از خونه بندازیش بیرون...جای تورو که تنگ
نکرده ،بخدا گناه داره ،نکن اینجوری ،یکم رحم و مروت هم چیز خوبیه...»
_«رحم؟! مروت؟! خیال میکنی من مثل تو ساده ام که گول این ننه من غریبم بازیاشو بخورم؟! آخه مرد تو چرا انقدر ساده و زود باوری؟ انقدر خودتو
درگیر این کردی که اصلا یادت رفته یه دختری هم داری که همش چپیده تو اتاقش از داغ برادرش داره هرروز جلوی چشمات آب میشه....همه ی فکرت
شده پناه، پس یگانه کجای ذهنت جا داره هااا؟»
قلب این مرد را بیشتر از پیش فشرد ، حال یگانه را هم میدید ،قلبش تیر میکشید وقتی یگانه را میدید که با قاب عکس برادرش درد و دل میکند،اما چه
میکرد؟ پناه را به حال خود رها میکرد ؟نه نمیشد، نمیتوانست ،دوراز انسانیت بود..
اخمی کردو گفت:«برای آخرین بار دارم بهت میگم مه دخت ،دست از سر این دختر بردار...اینو یادت نره همینی که داری بهش میگی آیینه ی دق ،عشق و
انتخاب پسرت بود ، یاشار همیشه این دخترو میذاشت رو چشماش ،نازک تر از گل بهش نمیگفت ،حاضر بود از ما که خانواده اش بودیم بگذره ،اما پناه رو
از دست نده...پس به حرمت روح پسرت هم که شده دست از سر زنش بردار ،تن یاشارو تو گور نلرزون»
دهان مه دخت را با همین چند کلمه ی محکم و قاطع بست....
romangram.com | @romangram_com