#چشمان_سگ_دارش_پارت_246


«جدی گرفتم که الان اینجام اگه همون ماکان بی عار بودم خیال میکنی پام همچین جایی باز میشد؟»

_«اینارو به خود کم عقلت بگو...از این همه پیغمبر رفتی جرجیسو انتخاب کردی؟! بین همه ی دخترای دورو برت رفتی عاشق کسی شدی که باعث همه

ی مشکلاتته»

ماکان باخشم باهمان دستان دستبند زده یقه های پرهام رادرمشت گرفت وگفت:«حرف دهنتو بفهم...بار آخری بود در موردش اینجوری حرف زدی»

ماموری که مسئولیت محافظت از اورا برعهده داشت ،دستش را از یقه ی پیراهن پرهام جدا کرد و کشان کشان اورا به سمت در خروجی برد...

*******

(پناه)

ده روز از مرگ یاشار میگذشت ،دیگر خانه ساکت و آرام بود ،رفت و امدها و تسلیت گفتن ها کمرنگ تر شده بود ، اهالی آین خانه ام از بهت و شُک مرگ

یاشار بیرون آمده و همه چیز را پذیرفته بودند،تنهاچیزی که تغییر نکرد‌حال خراب پناه بود...هنوز قطره اشکی از چشمان این دختر فرو نریخته بود ،هنوز

در بهت بود...هنوز هم ادعا میکرد کار ماکان نیست انگار چیزی در قلبش این حس را تایید کرده که انقدر پافشاری میکند،همه خیال میکردند مغزش

معیوب شده که هی با خودش حرف میزند و باشک به دورو برش نگاه میکند...

اردشیر خان کتی که در دست داشت را تن کرد به سمت در خروجی رفت که با صدای پراز خشم مه دخت خانم ایستاد :«کجا؟؟ هرجامیری این آیینه ی


romangram.com | @romangram_com