#چشمان_سگ_دارش_پارت_245
روی صندلی کنار سعادت نشسته بود... هرچه سر چرخاند پناه را ندید اما ،پدر یاشار حضور داشت ،انتظار داشت حداقل یک سیلی از این مرد بخورد ،اما
فقط با چهره ی درهم و اخمش روبه رو شد...خونسرد تر از ماکان همین مرد بود انگار.
باصدای قاضی به خود آمد:«متهم ماکان طلوعی ،فرزند محسن »
سربلند کردونگاهش کرد :«متنی که توسط منشی قرائت شدرو قبول داری؟»
کدام متن ؟ او که چیزی نشنیده!! انقدر در افکار خود غرق بود که نفهمید متن بلند بالایی خوانده شده...ولی این را میدانست که مطمئنا متن مربوط به
گناهکاری اش بوده ،پس محکم و قاطع گفت:«نه جناب قاضی ،به هیچ وجه قبول ندارم »
_«اما با این چیزی که من تو پرونده ات میبینم همه چیز بر علیه توعه میتونی دلیلی مبنی بر اثبات بی گناهیت بیاری؟!»
سر به زیر انداخت و گفت:«نه چون مدرکی ندارم»
هرچه قاضی میگفت ،ماکان پُرصلابت پاسخش را میداد...
قاضی ختم جلسه را اعلام کرد ،سرآخر حکمش را خواند، ماکان زندانی میشد تا دادگاه بعدی و حکم قطعی..
بعداز اتمام دادگاه پرهام به سمتش آمد،ماکان پوزخندی زد به سعادت که کنار وکیل خانواده ی شاکی ایستاده و صحبت میکرد اشاره کرد وگفت:«عجب
وکیلیه ،دمت گرم داداش ،از اول تا اخرشو که خودم فَک زدم ، پول مفت داری که میریزی تو حلق این مفت خورا؟!»
پرهام اخمی کردو گفت:«پسر دارن میبرنت بالای دار ،باز آدم نشدی ؟محض رضای خدا یکم جدی بگیر »
romangram.com | @romangram_com