#چشمان_سگ_دارش_پارت_244
اما نمیدانست چرا انقدر خونسرد است با این خونسردی هایش کم کم کُفر افسر پرونده را هم درآورده بود،انگار کامفر دلش میخواست آشفتگی اش را
ببیند،خیال میکرد ماکان مجرم است و گناهکار ،اما اگر گناهکار است پس چرا انقدر آرام و بیخیال است...نمیدانست، این پسر سالهاست که آشفتگی امانش
را بریده ،طرد شدن از خانه ی پدری در بیست سالگی در اوج جوانی، برای خوابیدن در جای گرم و نرم و فرار از سرمای استخوان سوز زمستان سر خم
کردن و طعنه شنیدن ها، نگاه های توهین آمیز، یک عمر عقده و کینه...سر آخر از دست دادن عشق پاکش ،همه و همه بانی نابودی این پسر بود...
کامفر چه انتظاراتی ازاو داشت...
باز دستبند خورده از بازداشتگاه برای رفتن به دادگاه خارج شد...
در مسیر رفتن به دادگاه ،همش به این فکر میکرد که ای کاش پناه هم باشد ،دلش میخواست لحظه ای اورا ببیند ،حالا که دیگر یاشاری وجود نداشت
،میتوانست یک دل سیر عشقش را تماشا کند بی هیچ محدودیتی...اما از طرفی واهمه داشت از واکنشش، او حالا زنی بود که داغ همسر جوانش رادیده ،در
این اوضاع ماکان و غیر ماکان برایش توفیری ندارد...میدانست عکس العمل سختی نشان خواهد داد با دیدن ماکان ،کسی که همه اورا قاتل یاشارمیدانند...
انقدر به این چیزها فکر کرد که بالاخره به دادگستری رسیدند، وارد که شدند،تازه قلبش به تپش افتاد نه انگار همه چیز جدی است ، به راستی او ماکان
طلوعی ست که به عنوان قاتل پا در همچین مکانی گذاشته؟! آنهم به ناحق؟
جزای کدام کارش چنین گرفتاری بود؟! دلها بسیار شکست ، زیر عهد های بسیاری زده بود، اما هرچه که باشد قتل و چوبه ی دار که تاوانش نبود!!
romangram.com | @romangram_com