#چشمان_سگ_دارش_پارت_243
داری کجا میری بابا جون؟!»
دریغ از یک قطره اشک ،صورتش خشک خشک بود، انگار اصلا چشمه ی اشکی نداشت این دختر ،انگار هنوز از بهت خارج نشده ،به مانند دیوانگان رفتار
میکرد...نگاهی به اطرافش کردو گفت:«میرم پیداش کنم، ماکانو نه ها...قاتل اصلیه رو...اونا دروغ میگن که کار ماکانه...شمام حرفاشونو باور نکنین بابا ،من
خودم میگردم پیداش میکنم»
اردشیر خان آهی کشید ،اوضاع الان پناه را کجای دلش میگذاشت ؟میدانست شکه شده ،اما میترسید،آثار این غم و عذاب تا اخر عمر گریبان این دختر را
بگیرد،دلش میسوخت برای مظلومیتش.
دخترک ریز نقش رادرآغوش کشید ،سرش را بوسید ،برای آرام کردنش گفت:«باشه عزیز بابا...بزار مراسم تموم بشه خودم باهات میام...باهم میریم
دنبالش...»
پناه از او جدا شد،چند لحظه ای خیره نگاهش کرد ،بعد مثل دختر بچه ها سرش را تکان داد،اردشیر خان دستش را گرفت و به سمت بقیه برد...
******
(ماکان)
عضله های پهلو و گردنش به شدت گرفته بود ،عادت به خوابیدن روی زمین سخت سیمانی نداشت...بلند شد کش و قوسی به بدنش داد،امروز اولین
دادگاه بودو بعد هم تا روشن شدن ماجرا زندان و مجازات...جزای کارِ نکرده...
romangram.com | @romangram_com