#چشمان_سگ_دارش_پارت_242


آهسته قدم برداشت و به سمتش رفت، کنارش ایستاد نفسش را با صدا بیرون فرستاد کنارش نشست و سرش را در آغوش کشید ،غصه و درد این دختر

بیشتر از همه بود ،یگانه پدرو مادرش را داشت، همسرش دختروشوهرش را داشت ،خودش یگانه و مه دخت را داشت ،اما این دختر چه؟!

هیچکس...هیچکس برایش نمانده بود...

مه دخت خانم همان روز اول سیلی محکمی نثار صورت این دختر که از خبرمرگ همسرش شکه شده بود کرد ،پناه را مقصر این اتفاق میدانست ،گفت

معشوقه ات پسرم را کشت تا راه برایش باز شود،تو نحس و شوم بودی برای این خانواده...اگر اردشیر خان نبود پناه را با بدترین وضع از خانه بیرون می

کرد...

سرش را بلند کرد ،بالاخره بعداز سه روز زبان باز کردو گفت:«کار اون نیست بابا،اون بدِ، خیلی بدِ...اما...ادم کش نیست...بیرحمه اما...قاتل نیست...اون یاشار

منو نکشته... »

همه ی اینها را با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد و به زور شنیده میشد بر زبان جاری کرد...

اردشیر خان که اشک پهنای صورتش را خیس کرده بود ،برای آرام کردن پناه ،دوباره سرش را در آغوش کشید بوسید وگفت:«بالاخره حرف زدی بابا ،آروم

باش دختر گلم...»

اردشیر خان را کنار زدو بلند شد،به سمت در خروجی قبرستان رفت ،اردشیر خان از جا برخاست و به دنبالش رفت ،دستش را کشید و گفت:«با این حالت


romangram.com | @romangram_com