#چشمان_سگ_دارش_پارت_241

پرهام که خنده اش گرفته بود ،خود را جمع و جور کرد و گفت:«تو این وضعیتم دست از لودگی بر نمی داری!»

ماکان لبخند تلخی زدواز کنارش رد شد.

******

(پناه)

ساکت و آرام گوشه ای نشسته و به روبه رویش خیره بود...

مانند طلسم شدگان مسخ شده بود ،شُک این خبر لالش کرده بود ،نه باکسی حرف میزد ،نه توانایی زجه زدن داشت طی یکسال ،سه بار کمرش شکست

،مطمعناً این آخرین بار سنگین تر از دفعات قبل است...تنها حامی زندگی اش حالا زیر خروار ها خاک خوابیده ،عمر زندگی شیرینش با یاشار فقط چهار

ماه بود،چهارماه فراموش نشدنی ،این دختر بیست و چهار ساله ،در طول زندگی اش فقط چهار ماه بدون تنش گذرانده بود ،آنهم به پشتوانه ی یاشار،مرد

زندگی اش...البته اگر آزار و اذیت های مادر شوهرش را فاکتور میگرفت...

همه چیز را میدید متوجه میشد اما قادر به نشان دادن عکس العمل نبود...

مه دخت خانم و یگانه خاک قبر یاشار را روی سر میریختند،شیون وزاری میکردند ،زجه میزدند برای جوانی از دست رفته ی این مرد...

اردشیر خان کنارشان ایستاده،سر به زیر انداخته و بیصدا اشک میریخت ،لحظه ای سر بلند کرد ،عروسش را دید که تنها درست روبه رویش به درختی

تکیه زده و بی رمق به قبر شوهرش زُل زده...

romangram.com | @romangram_com