#چشمان_سگ_دارش_پارت_240
کوتاه ترین زمان ممکن خود را خواهد رساند...
هنوز در شک خبر مرگ یاشار بود ،کینه اش را به دل داشت ،دلش میخواست زیر دست و پا لهش کند ،اما کشتن نه ،کار او نبود ، به قول پرهام ماکان
هارت و پورت زیاد میکرد آنهم در زمان عصبانیت ،اما اینکه دست به قتل و آدم کشی بزند محال بود...تنها چیزی که ذهنش را درگیر کرده این بود که چه
کسی اینکار را کرده!!
چند ساعتی میشد که در بازداشتگاه سردو نمور سر میکرد... به خود فکر نمیکرد ،ذهنش فقط حول محور پناه میچرخید ،اینکه در چه حالیست ؟ بعد از
یاشار چه برسر او می آمد؟ ماکان میدانست که این دختر هیچکس را ندارد، درست است که با یاشار دشمن بود ،اما یاشار حامی و پشتوانه ای محکم برای
این دختر بود ،نمیتوانست منکر این مسئله شود...
در بازداشتگاه باز شد،سرباز وارد شدو اسم ماکان را صدا زد،ماکان بی رمق بلند شد وبه سمتش رفت، دستبند به دست همراهش از بازداشتگاه خارج شد،
در میان راه پرهام و وکیل شرکتش سعادت رادید ،پرهام به سرعت به سمتش آمدو گفت:« هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم ،فکر هیچ چیزی رو نکن »
ماکان پوزخندی زدبه سعادت اشاره کردو گفت:«لابد این میخواد منو از این مخمصه نجات بده »
سعادت که دورتر ایستاده بود ،حرفش را نشنید و برایش با لبخند سرتکان داد،پرهام اخمش را درهم کشید و گفت:« چشه؟! کارش خوبه که»
«چش نیس داداش گوشه...این تمبون خودشو به زور میکشه بالا»
romangram.com | @romangram_com