#چشمان_سگ_دارش_پارت_239
حتی خود ماکان سالها پایش را آنجا نگذاشته...
چیزی نداشت که بگوید ،سرگرد تمام حرکات این پسر را زیر نظر داشت ،تمام رفتارهای اورا آنالیز میکرد...
بعداز چند دقیقه سکوت به حرف آمدو گفت:«میتونم یه تماس بگیرم؟!»
سرگرد خیلی عادی گفت:«با کی؟!»
دیکر کُفرش بالا آمده بود ،اما خود را کنترل کردو گفت:«با پسر عموم ،بیاد وپیگیر کارام باشه»
سرگرد سری تکات دادو گفت:«حتماً»
این را گفت ،صندلی را عقب فرستاد و بلند شد ،به سمت در رفت ،اسمی را چند بار صدا کرد،سربازی امدو سلام نظامی داد، کامفر دستور داد ماکان را ببرد
تابا شخص مورد نظرش تماس بگیرد...قبل از رفتن رو به ماکان گفت:«به فکر یه وکیل کاردرست باش..گرچه فکر نمیکنم بکارت بیاد اما خدارو چه دیدی
شایدم شانس باهات یار باشه »
طعنه هایش آتش به جان ماکان می انداخت ،اما مجبور بود سکوت کند ،هر حرکتش در معرض دید بود...میدانست کامفر قصد کُفری کردنش را دارد...
سرباز گوشی تلفن را به دستش داد ،با پرهام تماس گرفت و مختصر برایش جریان را توضیح داد،پرهام باور نمیکرد انگار او هم شکه شده ،اما گفت که در
romangram.com | @romangram_com