#چشمان_سگ_دارش_پارت_238
سرگرد نه دیگر لبخند میزد نه پوزخند ،جدی جدی بود با اخم به ماکان خیره شدو گفت:«یاشار شمس دیروز به قتل رسیده»
این را که شنید ،بی اراده از جایش بلند شد،ناباورانه نگاهش را به سرگرد دوخت و با صدای آرامی گفت:«یاشار؟!مرده؟! غیر ممکنه»
سرگرد اشاره کرد تا بنشیند،نشست و به دهان سرگرد چشم دوخت.
«یعنی میخوای بگی که خبر نداشتی ؟!»
ماکان که حالا کم کم دوزاریش افتاده بودو فهمید قضیه از چه قرار است با خشم مشتش را به میز کوبید و گفت:«من نکشتمش...»
سرگرد عصبانی شدو گفت:«آروم باش ،اینجا جایی نیست که با داد و بیداد مشکلاتت رو حل کنی و همه چیز و فیصله بدی »
پشت هم به صورت و موهایش دست میکشید ،عصبی بودو نیاز به فریاد زدن داشت ،داشتند قتل یک انسان را به گردنش می انداختند..چطور سکوت کند.
ارامشش را که بدست آورد گفت:«ببینید جناب ،من اصلا روحم از این جریان با خبر نیست ،همین الان از موضوع باخبر شدم»
سرگرد کمی مکث کرد نگاهی عاقل اندرسفیهانه به او انداخت و گفت:«دختری که تو عاشقش بودی با این مرد ،ازدواج کرده...تو رفتی و به مرگ تهدیدش
کردی... دیشب جنازه ی آش و لاش شده اش توسط یه بومی که اون اطراف زندگی میکرد تو یه رودخونه که درست تو چند کیلومتری سوله ی متروکه
ای که به نام تو بود پیدا شده....همکاری کن پسر همه چیز بر علیه توعه ، تو الان مظنون به قتلی،تنها مظنون میفهمی؟!»
ماکان ناباورانه نگاهش میکرد ،یعنی یک تهدید تو خالی اورا به این روز نشانده بود؟! سوله را کجای دلش میگذاشت؟ یاشار آنجا چه میکرد؟ ،سوله ای که
romangram.com | @romangram_com