#چشمان_سگ_دارش_پارت_237
«من مشکلی باهاش ندارم ،اون شریک پسر عموم بود که چند وقتیه زدن بی تیپ و تارو هم ،شراکتشون بهم خورده ،حالا این وسط منم پشت پسر عموم
دراومدم یکم درگیر شدیم باهم...چی بهتون گفته که اینجوری قپونی منو گرفتین وآوردینم اینجا ودارین سین جیمم میکنین؟!»
سرگرد باز پوزخندی اعصاب خورد کن زدو گفت:«یعنی فقط بخاطر مشکلی که پسر عموت با این اقا داشت ،رفتی شرکتش گردو خاک کردی و تهدیدش
کردی که میکشیش؟!»
ماکان با چشمانی گشادشده نگاهش کرد ،فکر اینجایش را نکرده بود ،باید حرفهایش را سبک سنگین میکرد،نفس عمیقی کشیدو گفت:« بخاطر پسر عموم
نبود که تهدیدش کردم ،یه مسئله ی شخصی بود»
_«خب میشنوم بگو»
اخمی کردو گفت:«گفتم شخصی»
_«منم گفتم میشنوم...اینجا شخصی و غیر شخصی نداریم،همه چیز رو بی کم و کاست میگی»
اینبار ماکان پوزخند زد و گفت:«از قرار معلوم شما از همه چیز باخبرید ،پس این سوال جوابا واسه چیه؟! اصلا خودشو بیارین تا جلو روی خودش حرف
بزنم و همه چیو بگم..چیه بخاطر یه تهدید اونم بعداز چند ماه اومده عارض شده و شکایت کرده ازم ؟!»
حرفهایش را با بیخیالی میزد،سرگرد پرونده را بست به جلو خم شدو گفت:« تو سوله ای اطراف لواسون داری؟!»
اخمی کرد ،آن سوله سالها بود که بِلا استفاده مانده بود...با تعجب از پرسیدن این سوال گفت:«بله دارم...این چه ربطی به موضوع اون یارو داره؟!»
romangram.com | @romangram_com