#چشمان_سگ_دارش_پارت_235
سروان به سرباز اشاره کرد کنار بایستد رو به ماکان گفت:«ما همینجا منتظریم ،زود کارتونو انجام بدین »
ماکان سری برایش تکان داد ،در رابست و به سمت اتاق خوابش حرکت کرد ،اصلا از ماجرا سردرنمی آورد،او که ماه هاست روزهایش را در این خانه سپری
میکرد ،حتی به کارهایش هم سرکشی نمیکرد و همه چیز را به کارکنانش سپرده بود...چیکار کرده بود که حالا اینطور با دستبند میخواستند اورا ببرند...
لباسی مناسب پوشید و به همراهشان حرکت کرد...
******
به دیوار های خاکستری رنگ و شیشیه ی روبه رویش که تصویر خودش در آن نمایان شده بود نگاه کرد ،عصبی بودو مدام پایش را تکان میداد،اصلا سر در
نمی آورد...
در بازشد و مردی چهارشانه و پا به سن گذاشته وارد شد ،پوشه ای که در دست داشت را روی میز گذاشت ،صندلی را عقب کشید و رو در روی ماکان
نشست پوزخندی زد،پوشه را باز کرد ،نگاهی گذرا به آن انداخت و آن را همانطور باز گذاشت و روبه ماکان بی مقدمه گفت:«دیروز کجا بودی؟!»
ماکان یکی از ابروهایش را بالا دادو گفت:«خونم»
_«یعنی کل دیروز رو تو خونه ات بودی؟!»
«بله»
_«مطمعنی؟!»
romangram.com | @romangram_com