#چشمان_سگ_دارش_پارت_234
(ماکان)
حوله اش را روی مبل انداخت و به سمت آشپز خانه رفت ،چای ساز را روشن کرد ،خمیازه ای کشید دوباره به پذیرایی برگشت از درون لباسهای پخش و
پلا شده روی زمین و مبل و میز دنبال لباس تمیزی میگشت...با بی حوصلگی لباسهارا پرت میکرد این طرف و آن طرف...صدای زنگ در را شنید ،پوفی
کرد تیشرت مشکی رنگی را چنگ زد و تن کرد ،به سمت در رفت و آن را گشود ،با تعجب به اشخاص روبه رویش زُل زده بود ،بالاخره دهان باز کردو
گفت:«بفرمایید »
مرد ،کارت و برگه ای را از جیب یونیفرمش بیرون کشیدو گفت:«سروان رضایی از اداره آگاهی...طبق این حکم باید همراه ما بیاین اقای ماکان طلوعی»
چشمانش را ریز کردو پرسید:«برای چی؟!»
_«تشریف بیارین...اونجا بهتون میگن»
به سربازی که کنارش بود اشاره کرد،سرباز دست بندی که کنار کمرش بود را بیرون کشیدو به سمت ماکان قدم برداشت ،ماکان عقب کشیدو گفت:« این
کارا یعنی چی جناب؟ من آبرو دارم ،صبر کنین لباسمو عوض کنم ،خودم میام»
_«نمیشه اقا ،باید با دستبند ببریمتون»
سرباز را هل داد و گفت:«مگه جانی گرفتین؟من هنوز نمیدونم به چه جرمی دارین دستگیرم میکنین »
romangram.com | @romangram_com