#چشمان_سگ_دارش_پارت_233

اما مگر میشنید ،مطمعن بود پشت این در یا خود یاشار است یاکسی خبری از او آورده...

در را با شتاب باز کرد،دو مرد را مقابل خود دید ،لحظه ای قلبش در سینه فرو ریخت ،قلب لعنتی گواهی بد به او میداد،یکی از همان مردها صدایش را

صاف کردوگفت:«سلام خانم ،منزل شمس؟!»

«ب..بله..باکی کار دارین؟!»

مرد نگاهی به بغل دستی اش انداخت و گفت:«شما تو خونه تنهایین؟! کس دیگه ای خونه نیست ؟!»

پناه با بیحوصلگی گفت:«اقا شما کی هستین ؟ باکی کاردارین؟!»

مرد دستش را در جیب کتش کرد و کارتی بیرون کشید و گفت:«سرگرد کامفر هستم از اداره ی آگاهی»

دست وپای پناه شروع کرد به لرزیدن میدانست این دلشوره ها بی پایه و اساس نیست ،آب دهانش را فرو فرستاد و به دهان سرگرد چشم دوخت :«اقای

یاشار شمس با شما چه نسبتی دارن؟!»

زانوهایش سست شدند ،اما بر خود مسلط شد دستش را به در گرفت و با صدایی لرزان گفت:«همسرم هستن»

دیگر صدایی نشنید ،فقط چشمش به لبهای سرگرد بود که به آرامی تکان میخورد ،قبل از اینکه سقوط کند و از هوش برود در آغوش یگانه افتاد،یگانه با

گریه به صورتش ضربه میزد تا از هوش نرود ،اما چیزی جز سیاهی ندید.

********

romangram.com | @romangram_com