#چشمان_سگ_دارش_پارت_232
نداشت ،دلشوره امانش را بریده بود ،سابقه نداشت یاشار تا این موقع شب بیرون باشد وخانواده اش را بی خبر بگذارد اما باید چیزی میگفت تا دل عروسش
قرص شود...
باز لبخندی مهربانانه زدو گفت:« من بیشتر از هرچیزی به پسرم ایمان دارم ،مطمعنم تا صبح پیداش میشه ،حالا برو بخواب بابا جان ، برو دخترم »
اشک در چشمانش حلقه زد:«نمیتونم پدر جون ،خواب به چشمام نمیاد ،انگار دارن تو دلم رخت میشورن ،هول و ولای بدی افتاده به جونم»
با این حرفها بیشتر ،قلب این مرد را میلرزاند ،حتم به یقین اتفاقی برای پسرش افتاده ،اگر تا صبح خبری از یاشار نشود حتما به کلانتری اطلاع خواهد
داد...
*******
به ساعتش نگاه کرد هشت صبح بودو باز خبری از یاشارنشد ،حالا تک تک شان چشم به در دوخته بودند، دلواپسی در نگاه و حرکاتشان موج میزد ،بیشتر
از همه پناه بود که دل نگرانی اش را بروز میداد،یگانه به سمتش رفت ،اورا از پشت در آغوش کشید و گفت:«الهی قربونت برم آروم باش ،هلاک کردی
خودتو»
قبل از اینکه پناه زبان در دهان بچرخاند و پاسخش را بدهد ،زنگ آیفون بصدا در آمد ، پناه بی هوا با صدای بلند گفت:«خودشه » و به سمت در دوید.
یگانه صدایش زدوگفت:«داداش کلید داره ،صبر کن ،کجا میری!؟»
romangram.com | @romangram_com