#چشمان_سگ_دارش_پارت_231
این را گفت و به سمت بنز مشکی رنگش رفت،سوار شد با تیک آف بدی که کشید ،پناه و یگانه دستشان راروی قلبشان گذاشتند...
یگانه به خود آمد روبه یاشار گفت:« داداش من میترسم ،این دیوونه است ،نکنه بلایی سرت بیاره؟!»
یاشار اخمی کردو گفت:«هیچ غلطی نمیتونه بکنه...نترس»
******
از صبح که یاشار مثل همیشه برای رفتن به دانشگاه از خانه خارج شد ،قلب پناه در سینه بنای ناسازگاری گذاشت و بی قرار بود ،خودش هم نمیدانست
چرا؟
مدام با گوشی اش تماس میگرفت اما هربار صدای زنی در گوشش میپیچید که میگفت ،خاموش است...انقدر بی قراری کرد که همه اهالی خانه به جوش و
خروش اُفتادند و دل نگرانش شدند،ساعت دو نیمه شب بود،دلشوره امانش نمیداد، روی تراس به انتظار ایستاده و چشمش میخکوب در حیاط بود اما هیچ
خبری از همسرش نبود...دستی روی شانه اش نشست ،برگشت و نگاهش به نگاه اردشیر خان گره خورد...پدرشوهرش لبخندی زدو گفت:«بابا جان ،برو
بخواب از صبح عین مرغ سر کنده بال بال زدی ، یاشار که بچه نیست میتونه از پس خودش بر بیاد نگران نباش ،دیگه کم کم پیداش میشه!»
پناه با همان صدای نگران وپر اضطراب گفت:«خودتون به حرفهایی که میزنین ایمان دارین؟! »
romangram.com | @romangram_com