#چشمان_سگ_دارش_پارت_228
پشت چشمی برای یاشار نازک کرد...
دوباره صدای همان دختر بلند شد:«حداقل عکسشونو نشونمون بدین ،مردیم از کنجکاوی»
همه حرفش را تایید کردند،یاشار دستی به پشت گردنش کشید میخواست بگوید نیازی به عکس نیست ،خودش در این کلاس حضور دارد ،اما خود را
کنترل کردو گفت:«راستش همسرم انتخاب مادرم بود، همچین یه نموره زشته ،شمام بیخیال شین»
با این حرفش انگار آتش به جان پناه انداخته بود ،اختیار از کف داد ،بلند شد خودکار در دستش را به سمت یاشار پرت کردو با عصبانیت گفت:« که من
انتخاب مادرتم آره؟! خودت زشتی!!»
لحظه ای کلاس در سکوت مطلق فرو رفت ،یاشار که از شدت خنده ی فرو خورده شده سرخ شده بود ،طولی نکشید که کلاس منفجر شد از صدای خنده
ی دانشجوها ،پناه تازه متوجه گافی که داده بود شد ،سرش را زیر انداخت خودش هم نزدیک بود از شدت خنده ریسه برود...
حالا که همه موضوع را فهمیده بودند،شانه به شانه ی همسرش قدم برداشت واز کلاس خارج شد..
یاشار سرش را کج کردو گفت:«حالا خوبه اینهمه بهت سفارش کردم ،چقدرم که گوش دادی!!»
پناه سقلمه ای به پهلویش زدو گفت:«کرم از خود درخته، میخواستی مزه نریزی »
یاشار که دلش میخواست همانجا وسط محوطه ی دانشگاه همسر بلبل زبانش را در آغوش بکشد ،پایش را تند کرد تا هرچه زودتر از آن محیط خارج شود
romangram.com | @romangram_com