#چشمان_سگ_دارش_پارت_227
******
تمام حواسش پی یاشار بود که با حوصله و اقتدار درس میداد و همه ی دانشجوهایش با حواس جمع به نکاتی که میگفت گوش میداند...استادی جوان اما
با درایت...در دل به داشتن چنین همسری به خود بالید...حالا دیگر ماه ها بود که یادی از ماکان و عشقش نمیکرد ،تمام ذهنش پر شده بود از یک نفر
،یاشار...
با صدای خسته نباشید یاشار ،حواسش جمع شد ،یکی از دختران دانشجو روبه یاشار گفت:«اُستاد ،آخرش ما نفهمیدیم کی تونسته دلتونو ببره ها...ماشاالله
شمام که نم پس نمیدین»
یاشار همیشه در حین تدریس سخت میگرفت اما به محض فارغ شدن از درس و کتاب بساط شوخی و خنده با دانشجوهایش به راه بود...
یاشار جوری که مشخص نباشد نیم نگاهی به پناه انداخت و ریز خندید ،همهمه ای در کلاس به پا شد یاشار همه رابه سکوت دعوت کرد،بعد رو به
دانشجویش گفت:« چه فرقی به حال شما داره ؟مطمعناًیه آدم خوش شانس بوده»
صدای هووووو گفتن های دانشجویان و خنده هایشان کلاس را منفجر کرد ،سوی دیگر خون خون پناه را میخورد ،زیر لب گفت:«میریم خونه دیگه،من
میدونم وتو»
romangram.com | @romangram_com