#چشمان_سگ_دارش_پارت_226


پناه مشکوک نگاهش کرد ،اما چیزی نگفت میدانست مسئله مهم تر از این حرفهاست، لبخند کجی زدو گفت:«قرار بود کارای دانشگامو درست کنی

چیشد؟!»

یاشار دستی به پیشانی اش کشید و گفت:« داره جفت و جور میشه اما باید تا ترم بعدی صبر کنی »

آهی کشید و گفت:« دلم برای دانشگاه تنگ شده»

یاشار لبخندی زدو گفت:« دوس داری فردا باهام بیای ؟!»

چشمان پناه برقی زد ،بهتر از این نمیشد هم بعداز مدتها از این خانه بیرون میرفت هم دانشگاه و هم کلاسی هایش را میدید

******

«پس دیگه تکرار نکنم پناه ، هیچ حرفی در مورد ازدواج مون نمیزنی ،فقط به عنوان مهمان سر کلاس میشینی!»

پناه پوفی کرد عصبی گفت:«اَی بابا ،چندبارمیگی یاشار خنگ نیستم که فهمیدم حالا همینجا ها نگه دار پیاده شم»

یاشار چشمکی زدو گفت:«اِی به چشم ،خانوم خوشگل و خنگ خودم»

پناه مشتی نثار بازوی یاشار کردو غرو لند کنان پیاده شد..

باید جدا از هم سر کلاس حاضر میشدند،از دور نیایش را دید که به سمتش می آمد


romangram.com | @romangram_com