#چشمان_سگ_دارش_پارت_225

*******

سوگل را به خانه رساند ،همینکه خواست پیاده شود زبان در دهان چرخاند و گفت:«تو عالم مستی بودم اما وقتی گفتی پناه مرده، انگار به قلبم کارد

زدی...نمیخواستم روت دست بلند کنم؛ببخشید»

سوگل لبخندی زدو گفت:«اشکالی نداره درکت میکنم ،اما تا کجا میخوای ادامه بدی؟! بس نیس انتظار؟! اون الان شوهر...»

با اخم به سمتش برگشت و به سوگل زُل زد ،جوری خشمگین بود که سوگل ترجیح داد حرفش را بخورد و زبان به کام بگیرد...

«اون شوهر نداره...پناه همیشه برای من می مونه...اون حق من از این زندگیه»

_«چرا نمیخوای واقعیت رو قبول کنی؟»

«چرا قبول کنم؟ قبول کردن این موضوع مساویِ با مرگ من »

انقدر مظلومانه این حرف را بر زبان جاری ساخته بود که سوگل در دل برایش خون گریه کرد...

******

(پناه)

«چرا هیچی بهم نمیگی یاشار ؟چند روزه که تو خودتی! اتفاقی افتاده»

یاشار دست پناه را فشرد و لبخندی زد وگفت:« نه عزیزم یه مشکل کاریه ،چیزی نیست که تو بخوای بخاطرش ذهنتو درگیر کنی»

romangram.com | @romangram_com