#چشمان_سگ_دارش_پارت_224
نرسیده بود که دستش توسط ماکان کشیده شد...دلخور بود اما از طرفی دلش نمی آمد با این حال تنهایش بگذارد ،ماکان از نظر روحی در بد وضعیتی
بود...
برگشت و نگاهش کردنگاهی رنجور...
ماکان دستی به صورت خود کشید و بریده بریده گفت:
«معذرت...میخوام...دست...خودم... نبود»
معلوم بود هنوز حالش درست و حسابی جا نیامده ،سوگل در چشمان مشکی رنگ ماکان که حالا کم کم عادی میشد نگاه کرد ،با بغض گفت:«اشکالی
نداره، من باید برم»
تقلا میکرد تا دستش را از حصار دست پر قدرت ماکان بیرون بکشد اما نتوانست...
ماکان کم کم دستش را شل کرد اما رها نه...با صدای گرفته ای گفت:
«میرسونمت،صبرکن لباسمو عوض کنم»
_«نمیخواد خود...»
با دیدن اخم ماکان سر به زیر انداخت و دیگر ادامه نداد،میدانست این اخم نشانه ی چیست...
romangram.com | @romangram_com