#چشمان_سگ_دارش_پارت_223

سوگل به پهنای صورت اشک میریخت ،پس اورا با پناه اشتباه گرفته ،وإلا مثل گذشته با تشر اورا از خانه بیرون میکرد...چرا این پسر باید این رنج را تحمل

کند ،کمرش خم شد ،بس نبود؟!

دست زخمیش را در دست گرفت و با بغض گفت:«چیکار کردی با خودت ؟ چرا دستت زخمی شده؟!باز دیوونه بازیات شروع شده؟ باز زدی خودتو ناقص

کردی؟»

ماکان قهقه ای مستانه زد و گونه ی سوگل را با دو انگشت کشید و گفت:«فدای یه تار موهات زندگی من»

خشم سراپای وجود سوگل را فرا گرفت ،او سوگل بود نه پناه...سوگل در طول این چهار ماه از کارو زندگیش زده بود تا به این پسر برسد ،هر زمان که وقت

میکرد می آمدو خانه اش را سرو سامان میداد، دلش میسوخت برای این پسر برای بی کسی اش...خودش هم دلیل این همه توجه را نمیدانست، اما دلش

میخواست باری از روی دوش ماکان بردارد، زجر کشیدن هایش را به چشم دیده بود....سخت ترین کار دنیاست هرروز شاهد گریه های یک مرد باشی ،کمر

خم کردنش را به چشم دیده باشی..پناه با بی رحمی از ماکان گذشت ،باید تمام میشد این داستانِ عین زهر...

دست ماکان را کشید و فریاد زد :«به خودت بیا ماکان ،تمومش کن ،تا کی تا کجا میخوای ادامه بدی ؟! اون رفت ،پناه مُرد...»

حرفش که تمام شد ،ناگهان یک طرف صورتش سوخت...سوگل دستش را روی صورتش گذاشت ،با ناباوری برگشت و به چشمان به خون نشسته ی ماکان

خیره شد...مستی از سرش پریده بود انگار،با خشم به سوگل نگاه میکرد اما هیچ چیزی نمیگفت...

سوگل باصورتی که غرق اشک بود به ماکان خیره شد ،بعد از مکثی کوتاه کیفش را روی شانه جابه جا کرد و به سمت در رفت ،هنوزدستش به دستگیره

romangram.com | @romangram_com